گرمای ظهر و داغ قم...آن همه استرس ناهار پختن برای عزاداران و دوستان....حجم بالای کار....هیچکدام...نمی توانست از داغی غم دلم بکاهد...
از اینکه دوباره یتیم شدم....باز هم مراسم تشییع....جگرممی سوخت...کدام نامردی جرات کرد که ما بچه ییتیم ها را دوباره یتیم کند؟!ترامپ قمار باز و بچه خوری که به خونش تشنه ام....و تمام رفقای اسرائیلی اش....رهبر عزیز تر از جانم را شهید کردید؟ فکر نکنید که ما به راحتی فراموش می کنیم....ما با فکر انتقام می خوابیم و آرزوی مرگ شما، به ما انرژی می دهد....از امشب خواب راحت و ز
برچسب: نویسنده: نگار بختیاری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:45
یک روزهایی را ...گاهی داری از سر می گذرانی....که فکر می کنیدر اعماق دریایی....بدون اینکه بتوانی صدا ها را تشخیص بدهی....
خودت را هم گم کرده ای....گرسنگی ات...خوردن های عصبی وار...خستگی...درد ها....سردی ات...گرمی ات.... عشق و دیگر چیزهای زیبای زندگی ات...فکر می کنی چه شده است و دائم از خودت می پرسی: آیا تو همانی؟بی دغدغه...شادمان....پر انگیزه...پر از عادت های خوب و سالم...برنامه های مختلف....نوشتن و خواندن کتاب...فیلم دیدن...نمی توانم در این یکسالی که گذشت....از بعد از ۱۷ تیر ۱۴۰۴...بگویم که خود
برچسب: نویسنده: نگار بختیاری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:45
چند وقتی است که ته پذیرایی کنار پنجره رو به کوچه میخوابم.گاهی تنهایی بد نیست...حس خوابیدن روی رخت خواب های چیده شده، کمد دیواری...
چه کسی می دانست قرار است ادم ها این قدر از هم فاصله بگیرند...با بهانه و بی بهانه...بعد از رفتن آقاجانم...انگار رابطه ها خیلی زیاد کم رنگ شدند...گاهی فکر می کنم ستون مهربانی خواهر ها و برادر همین آقاجانم خدا بیامرز بود.از آن طرف بعد از فوت مادر شوهر...همین طور شد...نمیدانم این قدر کینه و کدورت وجود داشت، یا اینکه الکی به هم ریخته شدند...به هر حال همین حس خودم را دوس
برچسب: نویسنده: نگار بختیاری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:45
وقتی بیمارستان بستری بودیم، شاید زیاد از سختی هایش یادم نمانده...اما یک چیزی خوب در ذهنم حک شد....
هر صبح...یک معجزه است...هر صبح یک ابتدا است که شاید روز بعدیی...را نبینی...این جمله را زیاد شنیده ایم...اما من با جانم لمس کردم.وقتی موقع طلوع، نور خورشید با آن شدت، از پنجره بزرگ و بدون پرده به همه اتاقی را که تمام شب از شدت غم و نگرانی و تاریکی...سیاه بود...می تابیدفکر می کردم... عجب...خورشید دوباره طلوع کرد!این قدر درگیر بودم و افسرده....گمان می کردم...اتمام دنیاست...و خورشید با آن ضربه های کوب
برچسب: نویسنده: نگار بختیاری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:45
این خانه را دوست دارم، اما واقعا پله هایش آزار دهنده شده... اینکه تراس ندارد.... و مشکلات دیگر... بیشتر از همه دلم یک خانه ویلایی با درخت و حوض می خواهد. جایی که یک عالمه پیاز داغ سرخ کنم و دخترک همسایه نیاید با اه و پیف بگوید، جمعش کنید! جایی که اصلا کسی نگاهش به خانه ما و حیاطش نباشد. شاید در این آشفته بازار مسکن و جنگ و .... که به نظر املاکی همه چیز راکد است، آرزوی بزرگی به نظر برسد. اما واقعا این آپارتمان بزرگ را دلم می خواهد بفروشرسانیم و جای دیگری برویم.
برچسب: نویسنده: نگار بختیاری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:45
در روز جاری خیلی قم گرم بود.آفتاب عجیب و نورانی تر...منم که با چشم درد و تب تابستانی، بیدار شده بودم....بیشتر اذیتم می کرد گرما.
چای اعلا بهاره همیشگی خودم را دم کردم و فکر کردم، چطور بهترنمی شوم. البته قرص اهن هم که می خورم، از سردرد و حالت تهوع و.... به مجموعه حالاتم اضافه می شود.حالا بماند نوع گران و خوب هم گرفتم.میان آن همه حالات بد، یاد یک چیزی توی یخچال افتادم...خیار محلی شمال!!یعنی این خیار که کمی هم خار دارد، عجب طعم و بافتی دارد.ما یک بار اشکور، ییلاقات که داشتیم می رفتیم، از بین راه ک
برچسب: نویسنده: نگار بختیاری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:45
اینکه هر روز صبح بلند بشی و صبحانه درست کنی....فکر ناهار...ظرف شستن...کار و باز ظرف شستن....لباس...اینها از نظر منی که یک دوره طولانی در بیمارستان بودم و صبح تا شب، مجبوری دائما ادای زنده بودن را در بیاوری....در محیطی پر از بوهای بد...خسته کننده و اجبار بیدار شدن پنج صبح...
محیط الوده....همین کارهای همیشگی...خود بهشت هستند...با تمام وجود دوست دارم سبزی کوکو بخرم و پاک کنم. خرد کنم و خودم برایشان وقت بگذارم و سرخ کنم. از عطر و بویش مست شوم و فکر کنم، زندگی مگر همین نیست؟حالا لابلای سختی ها و این
برچسب: نویسنده: نگار بختیاری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:45
چند وقتی هست که جاری بعد از چندین سال خانه ساختند و رفتند خانه بهروز.خانه نو وقتی در شهرستان ما می سازند و یا می خواهند بروند خانه دیگری....تمام وسایل باید نو بشود...
بدون کابینت و تجهیزات نو که محال است بشود...اما واقعیت این شده که شما اول، تمام زندگی تان باید مورد پسند دیگران باشد و بعد ببینید که مثلا بودجه و شرایط زندگی تان چطور است.مبادا با پرده قدیمی و مبلمان و فرش خانه قبلی برویم....ممکن است بگویند پول نداشته....چرا تایید مردم این قدر اهمیت پیدا کرده...برای بعضی ها...پرده های الان خانه م
برچسب: نویسنده: نگار بختیاری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:45
وقتی خوب نگاه کنی می بینی، وقتی دعایی از ته دل کردی برای بقیه...خیلی زود مستجاب شده.من همیشه شنیدم، دعای پدر و مادر....در حق بچه ها حتما
جواب می دهد...اما نشنیدم که دعای مردی در حق زنش...یا خانمی در حق شوهرش...وقتی می بینید، که همسرتان دارد با تمام وجود، خوبی در حق تانمی کند...متشکر باشید و برایش از خدا چیزهای خیلی بزرگ بخواهید...هم دنیا و هم آخرت...روزهایی بود که هیچ نداشتیم...اما گاهی چیزهای کوچکی که خیلی دوست داشتم برایم می سفارش همسر...آن وقت، از ته دل دعا می کردم...خدایا این بنده ات که با
برچسب: نویسنده: نگار بختیاری تاريخ: جمعه 20 شهريور 1405 ساعت: 16:45